محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2504
تاريخ الطبرى ( فارسي )
رقه گفت : « براى من پلى بزنيد كه از اينجا سوى شام روم » اما آنها دريغ كردند ، كشتيهاشان را نيز برده بودند ، على از آنجا حركت كرد كه از پل منبج عبور كند و اشتر را بر رقه گماشت . وقتى على با كسان براى عبور از پل منبج روان شد . اشتر به مردم رقه بانگ زد و گفت : « اى مردم قلعه ! به خدا عز و جل قسم مىخورم اگر امير مؤمنان برود و به نزديك شهرتان براى او پل نزنيد كه عبور كند ، شمشير در شما مىنهم و مردان را مىكشم و سرزمين را ويران مىكنم و اموالتان را مىگيرم . » گويد : مردم رقه با هم سخن كردند و گفتند : « مگر اشتر به قسم خويش وفا نمىكند ؟ » گفتند : « چرا » پس كس پيش وى فرستادند كه براى شما پل مىزنيم ، بياييد . على باز آمد و براى او پل زدند كه با بنه و سپاه از آن گذشت ، به اشتر دستور داد كه با سه هزار سوار آنجا توقف كرد تا وقتى كه همه عبور كردند و كس نماند و على پس از همه ، پياده عبور كرد . گويد : وقتى سپاه عبور مىكرد ازدحام شد و كلاه عبد الله بن ابى الحصين ازدى بيفتاد كه پياده شد و آن را برگرفت و دوباره سوار شد و نيز كلاه عبد الله بن حجاج ازدى بيفتاد كه پياده شد و آن را برگرفت و دوباره سوار شد و به يار خويش گفت : « اگر پندار فالبينان از روى حركت پرندگان درست باشد به زودى من كشته مىشوم ، تو نيز كشته مىشوى . » عبد الله بن ابى الحصين گفت : « چيزى را بيشتر از اين كه گفتى دوست ندارم » و هر دو در صفين كشته شدند . خالد بن قطن حارثى گويد : « وقتى على از فرات گذشت ، زياد بن نضر و شريح بن هانى را پيش خواند و با همان گروه كه از كوفه برون شده بودند سوى معاويه روانه شان كرد ، آنها از ساحل فرات كه به سمت كوفه بود راهى شدند تا به عانات رسيدند و